تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

كودتا پيروز شد....

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را ، تارشان با پود

من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده‌هايم تلخ
و خروش گريه‌ام ناشاد
از دورن خسته‌ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد !

خانه‌ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقش‌هايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي‌ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه‌هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدان‌ها
روزهاي سخت بيماري

از فراز بام‌هاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

واي بر من ، همچنان مي‌سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان

من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي‌كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي‌داند كه بود من شود نابود

خفته‌اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

مرثيه‌اي وفق حال امروز از مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:3 توسط مانی


سايه: آجر كه نيستم؛ خب، عوض ميشم. نگران نباش؛ عجالتاً ميتونم تحمل كنم. بعد لبخندي گيراندي و به نشانه‌ي پايان كلام دستي بر صورتم راندي و من شاهد رفتن‌ات شدم. حتا فرصت نكردم بگويم بمان. تو نياز به نشنيدن داشتي و من اين را خوب مي‌دانم. توان استدلال كمكي برايم مانده اما روبروي تو نمي‌خواهم‌اش. پذيرفته‌ام جز براي آن‌چه كه مستقيماً در بر مي‌گيردمان با تو مجادله، بحث و حتا گفتگويي چالشي نداشته باشم ولي بد نبود كه لااقل نظرم را مي‌شنيدي. هر وقت از نشنيدن خسته شدي من آماده‌ام اما ناباورانه بايد بگويم محال است بارديگري بتوانم آهنگ صدايم را چونانچون امشب كوك كنم....

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:38 توسط مانی


سايه: نگاه كن. اين دغدغه‌هاي آزاردهنده رهايم نمي‌كنند. دستت از بارش ايستاده بود. بوي سوختن‌ام را استشمام مي‌كردم. در سوختن خويش هيچ هيجاني نداشتم. آرام ايستاده بودم و مي‌سوختم. در هيمه‌ي آتشي كه مرا فراگرفته بود؛‌ نگاهي به دستانم افكندم، به سياهي گراييده بود و هيزم وار تن به نور داده بود. نوراني شده بودم. جسمم در حال فروكاستن بود؛ سبك‌تر شده بودم. تنها بوي دود و سوختن آزارم مي‌داد. اندامم تن به تغيير داده بود؛ شكل خود را فنا مي‌كرد و يك‌دست و يك‌شكل مي‌شد. آرام آرام مي‌ريخت. يك‌دست، يك‌شكل، يك‌رنگ، دانه‌هاي خاكستري. بادي وزيد و مرا با خود برد.

پيشاني‌ام از بوسه‌ات شكفت و از خوابي بي‌جهت برخاستم. دستانت ديگربار به بارش ايستاد و موهايم را نازيد. در زير باران دستانت، لبانم همچنان از بوسه‌ي تو مي‌سوخت بي‌هيچ نوري....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:9 توسط مانی


سايه: امشب سالگرد بلوغ قلم‌ام است. در چنين شبي قلمم به بلوغ رسيد و فهميد آن‌چه را كه نمي‌بايست مي‌فهميد....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:57 توسط مانی


سايه: هيچ حسي براي‌ام شيرين‌تر از اين عهد و پيمان بستن‌مان نيست. خوشحالم. شايد تو درنيابي. چون قيافه‌ي جدي‌اي را ضميمه‌ي خودم كرده‌ام. آن‌قدر شيرين است كه هيچ‌گاه نشمردم‌شان. برويم سراغ اصل مطلب. بايد عهد ببنديم كه بپذيريم كه گاهي، هر از گاهي، نمي‌توانيم و بايد به نتوانستن تن بدهيم چه شايد فرصت‌هاي معمولي ساده‌اي را بدين واسطه از كف بدهيم. فرصت‌هايي كه به سادگي به دست مي‌آيند و به سادگي از دست مي‌روند. شايد اگر مي‌شد و مي‌توانستيم موقعيتي گرانبها در فرارويمان افقي مي‌گشود؛ حالي‌كه اين فرصت نرم و رام در كنارمان پهلو گرفته و ما هم نتوانسته‌ايم بپذيريم كه بپذيريم. حركتي رانديم، دستي افشانديم و همتي روانه كرديم و اين همه استنادي ست براي خواستن‌مان. شايد فردا روزي حسرتي بر دامان‌مان نشست ولي بگذاريم و بگذريم. گذاشتيم و گذشتيم تا اكنون نازنيني را دريابيم.

تمام شد. تا فرصت شيرين عهد و پيماني ديگر. اما كورسوي شك و شبهه‌اي در انتهاي نگاهت جهيد و رفت؛ نگران باشم يانه؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:57 توسط مانی


سايه: ساده‌تر بگير. آرام‌تر باش. آشفتگي‌ات را كم‌كم رها كن. سعي كن مرز نگراني‌ات را ببيني. دستانت، بازي با لبانت را رها كرده‌ و به شنا در ميان امواج آرام موهايت همت گمارده‌اند. حتماً بايد چشمانت را از نگاهم مي‌رهانيدي تا بگويي: نمي‌دانم مشكل كجاست كه اخيراً وقت كم ميارم. حتا همين جمعه‌ها.  از اين‌كه چيزي را كه فردا مي‌پذيرم اكنون باور ندارم، معذبم. قبل از اينكه نگاهت به چشمانم برسد دانستم كه به كلامت ديگر مجال حضور نخواهي داد. نفس‌هايت هر لحظه هوا را سنگين‌تر مي‌كرد. عقب نشستم. بيشتر از آن‌كه فردا برايم مجهول بنمايد مرزهاي فهميدن دشوار شده بود. حالا اين من‌ام كه نگرانم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط مانی


سايه: از اين‌كه نگراني‌ها بازي كنند كه خيالي نيست. مي‌ترسم كه قضاوت كنند. گفتم: به چي فكر مي‌كني؟ آن‌قدر درگير شده بودم كه يادم نيست نگاهم كردي يا نه؛ موضوع خاصي نيست.يك مقدار درگيرم. دارم مرور مي‌كنم. همين. فهميدم نبايد ادامه بدهم.

من واقعاً متأسفم. تقصير من نبود؛ قضيه حقيقتاً از كنترل احساساتم خارج شده بود و خنده‌ام گرفت. اين را گفتي و در حالي كه با نگاه به زير و به واسطة سر جنبانيدني آرام، خندة نازكي را از روي لبانت محو مي‌كردي گام‌هايت را همنواي گام‌هايم نمودي و دستم را در ميان دستانت نرم و مهربان فشردي. واقعاً ديگر دليلي براي ادامه‌ي موضوع نداشتم. دشوار بودم فقط براي افكندن طرحي نو براي آغاز يك گفتمان تا عبور كرده باشيم. باور كن.

هي پسر بي‌خاطره!

مي‌بيني الفاظ ميان ما چه بازي‌ها مي‌كنند و چه لولي‌وش مي‌رقصند؛ هرگاه پسر بي‌خاطره خطاب‌ات مي‌كنم چشم‌هايت تنگ مي‌شود، گوش‌هاي‌ات تيز، خنده‌ي مستي تنها از يك گوشه‌ي لبت بالا مي‌خزد، گردن‌ات برافراشته مي‌گردد و درست در همين لحظه از پنجره‌ي خيزبرداشته‌ي چشمانت يك فوج نگاه داغ و شيرين را در يك آن، به سوي‌ام پرتاب مي‌كني؛ و من هم مي‌نشينم؛ نگاهت را در دست مي‌گيرم و غرق دنياي خودم مي‌شوم....

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:9 توسط مانی


سايه: قلدرها چاشني زور و زر دارند و امروز دنبال بهانه‌اند؛ در جستجوي غلغله و غوغايي كه دژم‌هاشان را بتاراند. حالا تو هي بخند. دل‌انگيزي و طراوت جواني تو از هر وهم و رؤيايي مرا بيرون مي‌كشدجعد و چين و واچين موهايت عطري ميان خود مي‌پيچاند كه فسون لحظات ناب است. بخندو با اين همه انرژي‌ات بجوش و در اين وانفسا لب ببند. فلسفه‌اش را نمي‌فهمم. اين لب چيدن‌هايت اگرچه براي‌م بي‌معني نيست اما بارها معنايش را گم كرده‌ام. ديدم خنده‌ي نازكي بر روي لبانت هست نرم و باريك؛ لبانت از هم گشوده شد. نفس برآوردي و آماده‌ي آغازيدن كلام كه به نمي‌دانم چرايي فروخوردي‌اش؛ فرورفتي و فرونگريستس. همهمه‌ي غران قلدرها به تو چه؟! سلسله جنبان حماقت رذالت‌اند و آن‌قدر دون‌مايه‌اند كه حتي مقابل‌ترين نقطه‌ي حماقت وقيحانه‌شان از سرير خاطر و خاطره‌ي تو به‌دور است. نگاه كن مأوايشان بلاهت‌هاي يك‌دست و يك‌شكل و يك‌اندازه است. گفتي: يقه‌هاي سفيد چركتاب نيستند. خنده‌ي دشواري پراندي البته ريز و كوتاه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط مانی


سايه: اينجايي. مثل استرس، مثل شب‌گريه، مثل خواب يا درد يا پرسه هاي شبانه يا حتي مثل دروغ.

برگرد. ديگرگونه مي‌خواهم‌ات. مي‌خواهم كه در كنارم صاحب جِرم و اندازه باشي.

چنان حس‌كردني يا بوييدني و البته بوسيدني؛ از حضور بي‌رنگ و بوي‌ات بي‌تابم. آبستن‌ام. آبستن انبوهي از شعرو شعور و شعف و اين همه در انتظار حضور دستان توست و چشمانت و لبانت آن‌چنان‌كه در بوسه‌اي گرم و طولاني مستم سازد و آنگاه من‌ام و تو و هرچه مي‌خواهد باشد حتي دروغ.

باش. حتي وقتي دروغ مي‌گويي. باش. از كشاكش حضور تو، آن‌قدر كه لبخندي برخيزد مرا كفايت مي‌كند. وقتي هستي لب بگشايي يا نه، چشمانت هماره در سخن‌اند و وجودم يكپارچه تجسد شنوايي ست. وقتي ادراكم از لمس حضورت تهي‌ست ديوانه وار در گرداگردم، در جاي‌جاي وجودم، در سيلان روح‌ام مي‌گردي و اين همه يك چيز است و آشفتگي ست كه تنها به يمن يك بوسه‌ي تو فرو مي‌نشيند.

فصل بي‌باران، فصل بي‌تويي ست؛ فصل وخامت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:11 توسط مانی


سايه: فقط تو مي‌داني بايد بنويسم.

ننوشتن دلمه كرده راه نفسم را بسته؛ خوره شده به جانم افتاده و بي‌طاقتم كرده؛ تو خوب مي‌داني بالاخص در نوشتن يا به عبارتي چرايي نوشتن تقيداتي دارم؛ مانند همين بهار كه مبدأ پرتپش شعر شاعران شهير بوده اگرچه من دلسپرده‌ي پاييزم. دوست داشتم در نخستين روز دميدن نفخه‌ي بهار مي نوشتم كه نشد. واقعاً نشد. مي‌دانم همين "واقعاً" براي تو دليل قابل قبولي هست. در برابر اين تقيد فروگزارده شده تاواني براي خود خواهم نشاند.‌

نوشتن سكر لحظه‌هاي ناب من است نه چون تو؛ شده كه جريان حياتبخش خون را در لابلاي اندامت احساس كني؟ من تاكنون نتوانسته ام آن‌چنان‌كه وجود جانبخش تو را بدين‌گونه هماره احساس كرده‌ام.

بايد براي‌ات بنويسم ولي اكنون نه. در فرصتي گرامي و آرام نه به‌گونه‌ي اكنون پرهمهمه. بايد از اتفاقات ساده‌اي براي‌تبنويسم كه در عين سادگي هيچ‌گاه نتوانستم تحمل‌شان كنم چراكه در مواجهه با خويش ـ آن‌جا كه پاي تو در ميان است ـ هماره فريب‌كار بوده‌ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 14:41 توسط مانی



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

خرداد 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;