تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

فراموش‌اش كن؛ و تو فراموش مي‌كني، واقعاً فراموش مي‌كني و اين قِسم فراموش كردنِ تو يگانه است.

مي‌دانم بارها آزارت داده‌ام، آن‌چنان كه تو مرا؛ ليكن هروقت خالصانه از تو خواسته‌ام كه ببخشي و فراموش كني هيچگاه رد نكردي و هماره چنين شد برخلاف من؛ احساس حقارت مي‌كنم وقتي نمي‌توانم فراموش كنم و تنها در گوشه‌اي از پستوي ذهنم رهايش مي‌كنم تا خاك بخورد و البته كه بماند. اما تو نه؛ اين استعداد فراموشي مختص خودِ خود توست و بي‌بديل و دل‌انگيز است.

وقتي خاموش‌ام وقتي گرفتار افكاري پيچاپيچم حتا افكاري كه آزارم مي‌دهند؛ وقتي اندهگين‌ام و گاهاني كه افسردگي‌اي كه از جنس مواجهه با آناني‌ست كه ناگزير گرفتار ايشانم بر من مستولي مي‌شود، دماني كه بي‌حوصلگي بر نبض رگ روح‌ام مي‌نشيند و لجام صبر و قرارم در كف ترك‌تاز جنگ و شور و آشوبِ آن‌چه گذشت‌هاي بيهوده مي‌شود بايد تنها باشم و اين خواستني ترين نياز من در اين لحظه‌هاست حتا وقتي تو در كنارم باشي. اقرار مي‌كنم كه هماره جز اين نكردي و اين از عالي‌ترين هنرهاي توست. مي‌ماني در سكوتي ريز و نرم كه تنها از آن توست و بي‌آن‌كه دغددغه‌اي بسازي و به همين بهانه‌هاي ساده دوستت مي‌دارم. پاييز را به خاطر بسپار؛ سپيده رفتني‌ست.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:4 توسط مانی |


همين‌كه مي‌بينم كه تو مي‌داني، بال و پر مي‌گيرم؛ آشفتگي، سردرگمي و ذهنِ پريشانِ همه‌جاگرد، مجال درست ديدن و درست شنيدن را ربوده و رخصت زيبا فهميدن‌ام را برچيده و ازاين‌رو كمي تا قسمتي ويرانم البته نه آن‌قدر كه بگريزانم‌ات.

اگر اين نفخه‌ي پاييزي نبود بهانه‌اي براي بازگشتن نمي‌يافتم و چونان‌ وارفته‌گان بي‌هويت، دربه‌دري‌هاي شبانه‌ام را به بي‌دليل‌ترين بهانه‌ها ادامه مي‌دادم. چه دِين بي‌حد و مرزي به اين برگ‌ريزان خوش نقش و نگار دارم؛ دِيني كه نه تنها دست و پايم را نمي‌بندد بلكه وسيع و بي‌پايان رهايم مي‌كند تا در بطنِ پرتپشِ خوش‌نفس‌اش شنا كنم و جاني تازه كنم.

دلبرك شيرين نگاهم؛ درصددم به زودي زود رويه‌ام را تغيير بدهم و به گونه‌ي وصف‌ناپذيري درگيرم؛ نازنين، من خواسته‌ام؛ تو نيز براي‌ام بخواه؛ كه من بايد از اين جمود وحشت‌انگيز بگذرم و اين، در خلال اين اكنون بي‌بركت، تمام خواهش و نياز من است.

درود بر دودوي نجيبِ نگاهِ امشب‌ات؛ درود بر برگ‌ريزان؛ درود بر باد؛ درود بر باران؛ درود بر اين لحظه‌هاي شگفت‌انگيزِ فرارِ نكبتِ گرماي ديوانه و درنده‌ي تابستان؛ ـ كه با پرتاب مسلسل‌وار هيمه‌هاي آتش بدون دودش، تمام تارو پودِ ياد و فكر و خاطره‌ام را مي‌دريد ـ درود بر گاهانِ فرخنده‌ي دميدن نفخه‌ي پرشوكت خزان. آفرين بر پاييزان....

تاب آر؛ فردا مهرِ فروزانِ ماهِ مهر از شرق مي‌رويد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:30 توسط مانی


كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا ك‌ك‌ك‌ك‌ك‌ك‌ك‌ك‌ك‌ك‌ك‌كوووودددددددت‌ت‌ت‌ت‌‌‌ت‌تتتتتتتتتاااااااااااااااااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كوكوكوكوكوكوددددددددتتتتتا كودتااااا كودتا ككككودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كوووووودتا كودددددتتتتااااااا  ككككككوووووووودددددتتتتتااااااااااااااااا كككككودتا كككككوددددددتاتاتاتاتاتاتاتاتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كوددددتتتااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتاكككووودددتاااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا ككككككودتا كوووودتا كوددددتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتتتتتتتتتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتااااااااااااااااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودددددتاااااااااا كودتا كودتا كودتا كووووووووووودتااااااااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا

كودتا = نه به مردم؛ آري به قدرت

كودتا = نه به آزادي؛ آري به خفقان

كودتا = نه به آواز؛ آري به فرياد

كودتا = نه به زيبايي؛ آري به زشتي

كودتا = نه به وجدان؛ آري به دنائت

كودتا = نه به سبزي؛ آري به سرخي خون.

 از كودتاي بيست و هشتم امرداد سي و دو،    پنجاه و شش سال گذشت؛    از كودتاي بيست و دوم خردادماه هشتاد و هشت، شصت و هفت روز گذشت؛ چقدر عدد براي يك روز يادمان آزادي.

...داد از اين بيداد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:14 توسط مانی


Today:

ART    DAY

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:10 توسط مانی


پسران آفتاب، مرزداران سرزمين خورشيد، همزادان آرش، تيرهاي طلايي‌شان را سوار بر كمان رنگين فلك، رهسپار گستره‌ي شب مي‌كنند تا پس از اين رخصت ننگي در ديار نور باقي نماند؛ تا همه‌گان، سرخي گل و خون را بر گستره‌ي سبزنشين خاك بنگرند و آزادي را بفهمند؛

دختركان سپيده، فجرآفرينان قله‌هاي غرور، همزادان طلوع، زلف‌هاي طلايي‌شان را به آفتاب گره مي‌زنند و در باد مي‌افشانند تا از اين‌پس، در پرت‌افتاده‌ترين كوره‌راه‌ها، نام‌آشناي روشني و روز، ترانه‌ي كودكان بازيگوش آفتاب و باد و باران باشد و در هلهله‌ي شادي‌بخش مردمان از بند رسته، رخساره‌ي شاد و شيرين رهايي، نقش‌بند آسمان آبي شهر آزادگان گردد.

پسران آفتاب دست‌دردست دختركان سپيده، براي پايكوبي، دست‌افشاني و رقص روشني بي‌تابند.

دست‌هاي سردم را به واسطه‌ي دستان گرمت، لبان بي‌تابم را به ناز بوسه‌ي لبان سرخت درياب....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط مانی


چهاردهم امرداد ماه                  سالروز مشروطيت

وارثين مشروطيت دست خالي رو به سوي آسمان آورده اند!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:55 توسط مانی


ويرانم؛ از من چيزي باقي مانده، چشمي، گوشي، حنجره‌اي، دستي شكسته و پايي از راه بازمانده؛ اينجا جايي نيست، اگرچه زنده‌ام و نفس مي‌كشم؛ اما از ويرانيِ بيشتر نمي‌ترسم؛ فقط مي‌خواهم زنده بمانم. چرا نمي‌فهمي كه زندگي را مي‌توان بي‌دليل دوست داشت؛ حتا اگر من دليل ساده‌اي به نام دوست‌داشتنِ تو داشته باشم؛ نگاه كن تمامِ سخاوتِ اين لحظه‌هاي بيهوده، بي‌دليليِ نابهنگام و گاه و بيگاهِ من است؛ تا براي تو چه باشد. مي‌ترسم از اين زمان پرتلاطمِ اكنون كه مدام به‌هم‌ريزاننده نمي‌گذارد نه فردا كه همين دم آتي را دريابم. اينجا نباش؛ آنقدر اين مرزهاي ويراني محيط من در حال بسط و انبساط اند كه بيم آن دارم كه تو را نيز دريابند. اين‌جا نمان؛ برو تنها به قاصدكي سپيدپاره بسپار سلام و سلامتي‌ات را به من بازرساند؛ تا عبور كه نه، فرار از اين اكنون بي‌روزن، درود بي‌آرايه‌ام را در كوله‌بارت به‌خاطر بسپار....

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:32 توسط مانی


كودتا پيروز شد....

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:3 توسط مانی


سايه: آجر كه نيستم؛ خب، عوض ميشم. نگران نباش؛ عجالتاً ميتونم تحمل كنم. بعد لبخندي گيراندي و به نشانه‌ي پايان كلام دستي بر صورتم راندي و من شاهد رفتن‌ات شدم. حتا فرصت نكردم بگويم بمان. تو نياز به نشنيدن داشتي و من اين را خوب مي‌دانم. توان استدلال كمكي برايم مانده اما روبروي تو نمي‌خواهم‌اش. پذيرفته‌ام جز براي آن‌چه كه مستقيماً در بر مي‌گيردمان با تو مجادله، بحث و حتا گفتگويي چالشي نداشته باشم ولي بد نبود كه لااقل نظرم را مي‌شنيدي. هر وقت از نشنيدن خسته شدي من آماده‌ام اما ناباورانه بايد بگويم محال است بارديگري بتوانم آهنگ صدايم را چونانچون امشب كوك كنم....

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:38 توسط مانی


سايه: نگاه كن. اين دغدغه‌هاي آزاردهنده رهايم نمي‌كنند. دستت از بارش ايستاده بود. بوي سوختن‌ام را استشمام مي‌كردم. در سوختن خويش هيچ هيجاني نداشتم. آرام ايستاده بودم و مي‌سوختم. در هيمه‌ي آتشي كه مرا فراگرفته بود؛‌ نگاهي به دستانم افكندم، به سياهي گراييده بود و هيزم وار تن به نور داده بود. نوراني شده بودم. جسمم در حال فروكاستن بود؛ سبك‌تر شده بودم. تنها بوي دود و سوختن آزارم مي‌داد. اندامم تن به تغيير داده بود؛ شكل خود را فنا مي‌كرد و يك‌دست و يك‌شكل مي‌شد. آرام آرام مي‌ريخت. يك‌دست، يك‌شكل، يك‌رنگ، دانه‌هاي خاكستري. بادي وزيد و مرا با خود برد.

پيشاني‌ام از بوسه‌ات شكفت و از خوابي بي‌جهت برخاستم. دستانت ديگربار به بارش ايستاد و موهايم را نازيد. در زير باران دستانت، لبانم همچنان از بوسه‌ي تو مي‌سوخت بي‌هيچ نوري....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:9 توسط مانی



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

آبان 1388

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;