|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
بازداشت شد. بازداشته شد از نوشتن٬ خواندن٬ فهمیدن٬ فهماندن.
هر روز در چاردیواری خانه اش نفس می کشید. و الان در چاردیواری زندان که نفس را می کُشد.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:14 توسط مانی
م.سرشک:
آخرین برگ سفرنامه باران این است
که زمین چرکین است....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:1 توسط مانی
خوزه اورتگا ای گاست :
ما برای اندیشیدن زندگی نمی کنیم٬ بلکه می اندیشیم برای اینکه زنده باشیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:5 توسط مانی |
همه چيز ساده است.سادة ساده. مثل همين سياه سفيد خاکستري. بايک شعور ساده و حتي به نظر پيش پا افتاده نه تنها ميشود فهميد بلکه ميشود همه چيز را به هم ريخت.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:34 توسط مانی
پتک کارگر داس برزگر ........
کارگران می گفتند : "ننگ بر این زندگی این همه شرمندگی" روز کارگر را با یاد دوستان دربندشان گرامی می داریم......
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:7 توسط مانی
ما تنها برای خود زندگی میکنیم. من حاضر نیستم به خاطر عقاید تو متحمل زحمت شوم. زندگی من تنها از آن خود من است. من تنها به اختیار خود ، به آنها كه دوستشان ميدارم ، متعلق هستم. دنيا و مردم آن همانقدر كه محتملاً خوب هستند ميتوانند بد هم باشند.
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:21 توسط مانی |
سقراط پشت چراغ قرمز توقف نميكند....
اگرچه درد واقعي نيست ولي روي ميخ كه مينشينم و پوستم را سوراخ ميكند، از احساس لذتي كه دست ميدهد بيزارم....
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:41 توسط مانی |

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:4 توسط مانی |