|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
گاهی شنیدن بعضی جملات بارها تکرارشده خیلی سخت است:
"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد."
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:44 توسط مانی
دیروز شنیدم:
سيد بارت (Syd Barrett) يكي از بنيانگذاران پينكفلويد در گذشت. مطمئنام لحظهاي ذهن ديويد گيلمور و راجر واترز پر از خاطره شد. سيد بارت رفت.... در اوج انزوا....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:19 توسط مانی
سایه۱ : همیشه آرزوی عشقی بدون هوس داشت.گریه میکرد. گرفتار هوسی شدهبود که عاشقاش کردهبود. سایه۲ : گاهی به آهستگی و گاهی به تندی راه میرفت. گاهی میایستاد و نگاهاش میکرد. از پشت و از روبرو. مدام میپرسید و منتظر پاسخ میماند. و گاهگاه به صدای لرزاناش گوش میسپرد. صدایی لرزان که متکی به اعتماد به نفسی گیج و گنگ بود. هر روز صبح از خیال شب گذشته گمان میکرد دیگر عاشقاش نخواهد بود و چون لختی از روز میگذشت دیگربار شیفتهاش میشد. برادر حسین بازجوی بند ... زندان اوین. سایه۳ : برخاست و با خداحافظیای نیمهتمام خانه را ترک کرد. ناگهان بهخاطر آورد که فراموش کرده عاشق شود. و شبی دیگر و بستری دیگر و فردایی دیگر و همان آرزوی فراموششده.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:51 توسط مانی |
درود بر ایرج کریمی
لذت تماشای یک فیلم را به من بخشید.
در پایان فیلم وجودم سرشار از هوای خرم "باغ های کندلوس " بود.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 2:28 توسط مانی |
خطاب به یک ناآشنای دوست داشتنی از بامداد به عاریه گرفتم :
کُند
همچون دشنه یی زنگاربسته
فرصت
از بریدگی های خون بار عصب می گذرد.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:44 توسط مانی