|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
هميشه فكر ميكردم يكي آن بالا دارد ما را بازي ميدهد من بودم و خاطراتي كه هيچوقت اتفاق نيفتادهاند... ساده و كوتاه گفت: خودم را در آغوش ميگيرم،
امابه تازگي فهميدهام بازي دادنش به كنار،
بعضي وقتها با آدم، بازي هم ميكند.
محکم روي تخت پرتاب ميکنم،
آنوقت توي چشمهايم نگاه ميکنم،
سرم را تکان ميدهم و اشك ميريزم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:54 توسط مانی
سايه : اگرچه جسمام مدتياست همراهيام نميكند اما همين كالبد خاكي آلودة هوس نيز در برابر وقوع اين فاجعه دمي سر تسليم فرود آورده تا با نوشتني چند، باور كنم كه اكبر محمدي براي هميشه آزاد شد. هيچوقت نديدهبودماش. مهم نيست كه چگونه فكر ميكرد و يا هرچه و چه. اكبر جان! آشناي دور، چقدر دور شدهاي. تبريك كه رها شدهاي. رها .... بوي سالگرد مشروطه ميآيد و ترانههاي ملي عارف قزويني : از خون جوانان وطن لاله دميده ...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 23:26 توسط مانی |