|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: گاهي اوقات ميگويم بيخيال تو! تصميم داشتم در حيطهاي كه به من مربوط نيست يعني حيطهاي كه در آن قدرت تصميم يا تأثير ندارم، وارد نشوم و اين قلم و كاغذ (البته اينجا الكترونيكي) را فرسودة اباطيلي بيقدر و منزلت اينچنيني نسازم كه نشد. همانقدر كه اين زندگي و اين اوراق ورق خورده و ناخوردة تاريخ مسخره اند، اين همزمانيها نيز خندهآور، گذرا و بيخود اند: مرگ شعبان جعفري در بيست و هشتم مردادماه و مرگ آگوستو پينوشه در روز جهاني حقوق بشر. آدمكهايي كه به نمي دانم بهايي شرمساري تاريخ را خريدند. آنچنانكه صدام و همانگونه كه نيازاُف. چه بسا شرافتمنداني كه تاريخ به آرامي از كنارشان ميگذرد. و ايشان آنچنانكه بسترشان را به لطافت طبع گرم ميدارند بنماية متعالي اجتماعيشان را به كرامت نفس حرمت و حريمي امن ميگزارند. گمنام مردان و زناني اينچنين. كه بلنداي قامتشان در وسعت تاريخ نميگنجد. شيطنت باد و بازيِ گيسوان رها و عطرِ نرم و سبكِ رطوبتِ تناش و فوجفوجِ موجِ يكلحظة يكنگاه متين، ميتواند دليل زندگي باشد. نه قساوت ديكتاتورهايي چنين حقير. نه، هرگز؛ كه اينان تنها ورقپارههايي از تاريخاند....
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:13 توسط مانی |
سايه: سرماي لکنتي. سرما در زير پوستام رخنه ميکند. بهتر از گرماي مفتي تابستان است. گرماي تابستان کرختام ميکند. سرما با من زندگي ميکند. سرما در زير پوستام مسکن گزيده و اين چنين من با سرما زندگي ميکنم. با سرما لذتبردن را تجربه ميکنم. بيخيالام.خانهاي امن و گرم ولو بيهيچکس، انتظارم را ميکشد. با سرما راحتام. به ارادهاي در بر ميگيردم و در بر ميگيرماش و به ارادهاي وامينهماش. چنين امن و آرام .... امن و آرام وسرد....
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:24 توسط مانی |