تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

سايه: قدرتي بوديم كه واقعيت نداشت و وقتي به واقعيت رسيديم كه ديگر حقيقت نداشت. چلانديم خود را، آفتاب را، روز را و شب را، تا به مفهوم گنگ و موهن يكديگر دست‌يابيم و اكنون آنك دست تهي و خستگي‌اي ناشي از تلاشي بيهوده.

.

.

گفتي: عشق حقيقت مطلق است. بود اش ايجاب است و نبود اش نفي. از عشق بنويس.

همان كردم.

گفتي: در حاشية هر حقيقت، واقعيتي شكل مي‌گيرد و اين‌چنين حقيقت عشق، فاسد است و ايمان‌گريز. از واقعيت، از وقايع بنويس.

چنين كردم و روزشمار وقايعي واقعي شدم سرد.

گفتي: واقعيت شكلي دگرديسي يافته از حقيقت است در تن‌پوش زمان. وقايع واقعي دورنماي حقيقتي‌‌اند در اسير زمان مانده. از زمانه‌ها بنويس. از تاريخ. از حقايقي كه مكتوم در گذشته‌ها خوابيده‌اند. از ناگريزها و ناگزيرها بنويس.

و من چنين نوشتم. از قديم. از طفوليت زمان و از كودكي تو و بي‌گناهي‌ها. از نگاه‌هاي جستجوگري كه زمين را مي‌فهميدند و برگ‌هاي پاخورده را. از چشم‌هاي ناگريز تو كه ناگزير مي‌ديدند.

گفتي گذشته شعري ست بي‌شعور كه اكنون را نمي‌فهمد و فردا را مي‌بازد. دردها زادة امروز اند و ره‌توشة فردا. نگاه كودكي شالودة ادراك مصيبت است. آن‌چنان‌كه مصيبت تاوان درك گناه. گفتي كه آلودة درد ام از درد بنويس.

و من از درد نوشتم. درد كه نبود اش، خلجان و هيجان آور، جستجوگر بودن‌اش و اما بود اش با اما و اگر و اين‌چنين و آن‌چنان. نه ستودم‌اش و نه دشنام‌اش گفتم؛ كه نفرين نبود كه تنها بودي بود از جنس بودي هاي روزمره.

گفتي: تاب آوردن بيهودگي است و آن‌چنان‌كه درد هست اين‌چنين فراموشي؛ چنان خماري از پس شراب و خمودگي در پي تخدير مخدرات و تدخين دخانيات. و آن‌چه‌كه مي‌ماند واماندگي ست و درد و كسالتي مضاعف كه تنها شايستة‌فراموشي ست. از فراموشي بنويس.

اگرچه بي‌تاب بودم؛ نوشتم: از فراموشي. از زدودن ياد و يادواره. از روفتن انبارةخاطرات و خطرات و از سقط و سقوط طفيلي زهدان ذهن. چه بسيار دردها را خريدن و ديدن و شنيدن و آنگاه به افسون تبي‌اش وارهانيدن؛ و از رنج كسالت و خماري و خمودگي به دامان خواب، خود را آويختن. و از نو، دوباره آن‌چنان آغاز نمودن. فراموشي كسالت زمان نيست. در فراموشي، حقيقت هست، واقعيت هست، عشق هست، گناه هست و درد هست؛ همه هرآنچه كه مي‌بايست هست ليكن نه مي‌بينيم و نه مي‌شنويم چون چنين خواسته‌ايم و لاجرم نمي‌فهميم...

.

.

آري چنين كردم. از فراموشي نوشتم و باري اكنون آنك فراموش‌ات شدم. چنان و چنين به سادگي....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 23:50 توسط مانی |



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

آبان 1388

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;