|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه : نشستي؛ ميدانستم. باران را ديدم كه چه شرمگنانه بر موهاي تو نشسته و اينگونه مشتاقانه بر صورتات ميدود. نگاهام كردي؛ يك لحظه هيأتام را در سياهي چشمانات يافتم كه در آشوب پرسشهاي نپرسيدهات غوطهور بود. سياهي شب در سياهي مردمكانات ميلرزيد. تنها يك بستر تنها مي جستي كه ناخودآگاه نصيبات كردم و اينك، من اينجا. تنها. نشسته؛ كتابي ورق ناخورده در برابر و سيگاري خاكستر شده در دست. كام تشنهام را به بوسهاي برنياوردي؛ آفتاب را چه كنيم. سپيده تنها در خلال بوسة ما ميرويد. اينچنين است كه امشب اين اندازه بلندو تاريك است. مگر تو چقدر خسته بودي! به ياد شكوه بانوان سايه : بانو شتاب كن. بانو. مسيل شب ، خفتنگاه فرزانگان زمين نيست. چگونه وسعت بيحد تو را در چارچوب يك قفس ميتوان انباشت. ميلهها از بهت ابهت تو اينسان خشكيده ايستادهاند. زندان از تو بينيازي نميجويد كه از تو صلابت فكر را ميآموزد. زيستني محتوم و مجبور و مقدر از تو تبري ميجويد كه هنر زندگي را در لابلاي تار و پود هر نفس درج كردهاي. شتاب كن بانو، شتاب كن. دستهايي اين سوي ديوارهاي اوين در انتظار دستان مهربان تو اند تا حق را با ايشان بيازمايي و بياموزاني كه هميشه آنچه كه هست حق و حقيقت نيست. حقيقت در بند بند لحظات فردايي است كه دستان ما به اميد سپيده در افق شبهاي موهن ميكارند. حق من آنچه كه بود و هست، نيست. حق من آنچه كه اكنون نيست، هست. حق من تمام آن چيزهايي ست كه به جد و جهد تو، و به جد و جهد خويش طلباش ميكنم. حقام را تمنا نميكنم.حقام را و تمام حقوقام را ـ ايستاده، پابرجا، استوار ـ ميخواهم. سايه : دمي چشم فرو بند تا زمين و زمان را به تاريكي مطلق فروكشاني. دست بر ديوار ميسايم. كورمال كورمال راه مي جويم. از نفخة صورم چه باك. گامها استوار بر زمين ميدارم. تاريكي را در مينوردم و باز در عمق سياهي فرو ميشوم. به ظلمت خو ميكنم. سياه ميشوم؛ محو تاريكي. عبور گيج و گنگ رهگذران شهر سياه را ميپايم. پا بر گردن و سر و دست يكديگر ميگذارند. بي خيال آفتاباند و فردا و روز و سپيده را هممعناي حماقت و بلاهت ميگذارند. نماز مي گزارند بينوبت و قبلهشان رو به سوي تاريكي ست. بذر گندم را بيحاصل در زمين مينهند و لاجرم گوشت يكديگر را مي جوند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:27 توسط مانی |