|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه : باور نميكرد. ميگفت ميفهمم ليكن باور نمي كنم. ميگفت : وقتي به من ميگويند به دو سال حبس محكومايد، كاملاً ميفهمم. ولي وقتي ميگويند حضانت فرزند شما بر عهدة پدر است، نميفهمم. من در درون خودم پروراندماش. در درونام ماهها آراميد. شيرة وجود مرا مكيد و بند بند وجودم را در بند بند وجودش خلاصه ميكردم. كودكام را مي گويم. ميخواهماش؛ ميخواهدم؛ و ما ناتوانيم و من نميفهمم. ادامه داد : وقتي به من ميگويند به دو سال حبس محكوم ايد، لحظه لحظة اين دو سال را مي توانم تصور كنم؛ از من نخواه كه دوري كودكام را نميتوانم تصور كنم. ناتوانم از آنكه تصور كنم بار ديگر حتي يك بار ديگر سيليخور دمدمه مزاجيها و خلق تنگ و نظر سوء همسر و شوي و همخوابة خويش باشم. چنان دشنة تلخكامي زمان را در اندامام يافتهام كه از هر بستري تبري ميجويم؛ از خواب بيزارم؛ از اينهمه سكوت ناباورم و چنين از فرياد بارورم. قانون؛ نوشتة بارها و بارها چاپشدهاي كه با مرام نميخلد. كتاب قانون را برداشتم و در كنارش نشستم و هرچه براياش گفتم نفهميد كه در و ديوار اين خانه پاسخگوي مجال همت من نيست. چقدر حقيرند اين ديوارها و ديوارهاي اذهاني كه اين وسعت وسيع قدرت و همت مرا ميخواهند در خود فروگيرند. نگاه كن. زير پوست شهر، احتياج دلمه كرده؛ دارد ميتركد و حضور امن وآرام مرا ميطلبد و چقدر بسيارند آنانكه نميبينند. لباسام زيباست؛ برازندة اندامام. زيباييام را جلوهاي دوچندان ميبخشد و من چقدر ناخرسندم. تنپوش فرداي من هويت است. احتياج، نياز و خواستن، متن متين ايمان من است و چنين جلپارة بيقدر اكنون را ميدرم تا عرياني خويش را در يابم و به همت تو اي زن! پيرهني آراسته، آكنده از فهم و شعور را زيبندة اندام زنان فردا بيآرايم. كودكام! دختركام! نياز را بايد احساس كنيم. احتياج را لمس كنيم. قدرت ما اگرچه بيكران نيست ليكن كرانههاي آن، ياراي آن را دارد تا وسعت انبوه آرزوهامان را درنوردد. زمان نميآرامد. بايد خواست. روي دوپاي خود بايست. نانام و نيازم در گرو نازم نيست در گرو همت بلند من است. روي دو پاي خود بايست. من نيز روي دوپاي خود ميايستم. بايد زودتر آموخت. نانام و نيازم در گرو نازم نيست در گرو همت بلند من است. خستهام و خستهاي. دختركام! بخسب؛ بيارام. شب ناآراميست. من بيدارم و تا صبح و بيداريات اكنون را و اين لحظات را ميپايم. اين تغيير براي برابري است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:47 توسط مانی |