|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
"بيستويكم آذر ماه زادروز بامداد را گرامي ميدارم. زادروز آن "غول زيبا": كه گفته است من آخرين بازمانده فرزانهگان زمينام؟ من آن غول زيبايام كه در استواي شب ايستاده است غريق زلالي همه آبهاي جهان و چشمانداز شيطنتاش خاستگاه ستارهيي ست..." احمد شاملو كه بلنداي خاطرش در شعر ايرانزمين ماندگار است؛ "نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان ميگذرد متبرك باد نام تو و ما دوره ميكنم شب را و روز را هنوز را..."
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:24 توسط مانی
دهم دسامبر برابر با نوزدهم آذر روز جهاني حقوق بشر دنيا در برابر مقام بشريت تمكين ميكند؛ در برابر مقام والاي بشريت و در برابر پاسدارانِ حرمت اين مقام خاضعم و دوچندان، پاسداران ايرانياش را ارج ميگزارم. بلندقامتان و شريفمردماني كه طلايهداران مهر و دوستياند ....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:11 توسط مانی
سايه : ميلاد تو يك بهانه است؛ روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست؛ گاهي بودن تو كافي ست. خوشم از اين حيث كه تا اين دمدمان، روز خاكستري سرد سفري در ميانه نبوده است كه يادت باشد يا نه. اما يقين دارم كه گر اين چنين روزي فرا رسد در گذار ايام، يادت نخواهد بود. شيداي سادگي تو ام. اين سادگي آنقدر از حيطةقدرت و ارادة تو خارج است كه به وضوح در حين ناآرامي، ناخوشي در چهرهات مينشيند و هر آنقدر كه بكوشي كه برملا نشود، همان ميزان بر اين مهم ناتواني و من از اين شگرد ناتوانيات بسيار خرسندم. شب باراني ميلاد تو را به حرمت اين نگارش الكترونيكي پاس ميدارم و اميد دارم كه به حكم راه داشتن دل به دل امشب به سراغ اين پنجرة گشودة روبهروي تو بيايي. گرم ياد آوري يا نه من از يادت نميكاهم ... مهربان لحظهها دوستت ميدارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:46 توسط مانی