|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
"برف نو برف نو سلام خوش نشستهاي بر بام پاكي آوردهاي باخود اي اميد سپيد همه آلودگيست اين ايام ...."
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:25 توسط مانی
سايه: پس از لختي نگاه خيره به چشمانم، چشم فربستي و بازگشودي و در دودوي نگاهي خوابآلوده گفتي: "قول ميدي كه آفتاب فردا برآد؟" خيره در تو نگريستم و نگاهي به خود انداختم كه بر بسترت نشسته بودم؛ وقتي در هياهوي جعد مشكين موهايت ـ كه سياهي شب را ميشكافت ـ نگاه مهربان تو را باز يافتم به خورشيد فردا ايمان آوردم و گفتم: "قول ميدم؛ آسوده بخواب" چشم فروبستي به اميد فردا آنگاه كه مژگان سياهت بر صورتت سايه افكنده بود. زيبايي بُراني كه يأس را ميدرد بهترين بهانه براي زيستن من است در زلازل اين افكار بودم كه لحظهاي قطرهاي شراب از گوشة چشمانت فروچكيد. بامدادان چون چشم برگشودم آسمان داشت آرام آرام شب را ميتكاند درحاليكه تو كنار پنجره ميپاييدياش....
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1:20 توسط مانی |