تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

سايه‌: در حصار خوشبختي مي‌زيم. خوشبختي من با توري هاي فلزي و سيم‌هاي خاردار مرزي ميان خوشبختي و بدبختيِ من كشيده است و من در اين حصار تنگ و تاريك ـ بي‌توـ چه سخت، چه صبورانه، چه فجيع مي‌زيم.

اگر مي‌دانستم تحمل كردن اينسان مهيب است...

زندگي بدون تحمل سختي بي‌معناست و سخت‌ترين محل زندگي‌من، تحمل دوست داشتنِ مهيب توست.

 

رفتار تو، خاص خود توست و شايد همين، تو را براي‌م ممتاز كرده‌است.

گفتي: " يادت باشه كه فردا براي اين درخت، كرم پوست بياريم." و نخنديدي و نگاه‌ت را مستقيم بر چشمانم دوختي كه تازه از نگاه كردن به دست تو بر روي تنة درخت فارغ شده بود. دست‌م را به پهلويت رساندم و خيز و حركت من گواه عزم رفتن‌مان بود و تو هم با دست نهادن بر پشتم همراهي‌ام كردي. صداي موجود، صداي پاي ما بود و هر از گاهي عبور ماشين؛ خيره به پايين بودم و زيرچشمي گام برداشتن‌ات را مي‌پاييدم در كنار خودم. سرعت گام‌هايت را زياد كردي آن‌قدر كه انتظار همراهي مرا نداشته باشي؛ جلوتر ايستادي و گفتي: " مگس‌ها خيره شده بودند و كرم‌ها و مورچه‌ها نيز هم. عنكبوت مجدانه به دور خود تار مي‌تنيد؛ تار مي‌تنيد تا آنكه در انبوه تارهاي‌ش گم شد. پيلة عنكبوت؛ خودكشي بود يا توهم پرواز؟! كسي نفهميد. همگان تنها به گفتن كلمه‌اي بسنده كردند : بيچاره!"

ـ تا حالا احساس بيچارگي كردي؟

سؤال سختي بود؛ مي‌ترسيدم اگر جواب بدهم مجبور به ادامة گفتگويي تلخ و ناخواسته بشوم و مي‌دانستم كه از دروغ گفتن به تو عاجزم. اما قمار كردم و گفتم : "آره".

ذكاوت تو خاص توست و احساس مرا گاهي بهتر از خودِ من مي‌فهمي؛ كلام تو شكل ديگري گرفت و گفتي : " مزه‌اش چه‌طوريه؟ نسبي بگو. از شراب خانگي وارتان گس‌تره؟! " ريزخندي كردم و گفتم: "تو بگو."

ـ " راست‌ش من گيج‌تر از اوني بودم كه به مزه‌ش فكر كنم."

دويدي و رفتي دورترك ايستادي. باد سردي به وزيدن گرفته بود و من در آن فاصله موهاي‌ت را مي‌ديدم كه بي‌هواي تو، با باد به بازي برخاسته بودند. گاهي كه نه هميشه براي گفتن حرف‌هاي‌ت بهترين شكل ممكن را انتخاب مي‌كني و من شيفتة همين‌ام. نمي‌دانستم در خلوت‌ت چه مي‌گذرد لاجرم درجا ايستاده بودم و لابلاي باد و شب، مي‌پاييدم‌ات. زياد به طول انجاميد يا نه؟ نفهميدم. برگشتي و خنديدي؛ از همان خنده‌هايي كه به ندرت بر چهره‌ات مي‌نشيند ـ متفاوت ـ و نمي‌فهمم‌اش؛ اما بي‌مهابا دوست‌اش دارم.

 گفتي: " Music makes the people come together" هيچ‌وقت نفهميدم شاعرانِ شعرهايي كه مي‌خواني كيستند؛ يك‌بار كه پرسيدم، سر به زير افكندي و گفتي: " من نيستم؛ من نه." ديگر هيچ‌وقت نپرسيدم.

هر دو موزيك پليِر را روشن كردي و بعد سِت كردن، يكي را به گردن من آويختي و آن ديگري دست بر گردن تو حلقه كرده بود. هدفون‌ها د رگوش‌ها نشست.

ـ 3 كه گفتم استارت.

و سرت را به نشانه تأييد و تأكيد كلام‌ت تكان دادي؛ نگاه‌ت چونان‌چون محبوسي بود كه بي‌اختيار در سلول خويش را به روي خود مي‌بندد.

ـ 1 ، 2 ، 3

اين آخرين كلام امشب تو بود. قدم‌هامان در كنار هم تكرار شد و من در مزامير پايش زيرچشمي گام‌هاي تو، سازهاي پرشور و آرام گروه Secret Garden  را تصور مي‌كردم. تشنه بودم؛ تشنة نگاه تو و نيك مي‌دانستم تا سحرگاهان تشنه خواهم ماند.

سحرگاهان با چشم گشودن‌ام، ديدم‌ات در كنار پنجره كه سپيده را مي‌پاييدي؛ آنگاه كه با سنگيني نگاه‌ام، متوجه بيدار شدن‌ام شدي گفتي: " اگر در سيارك امير كوچولو بودم، طلوع خورشيد را نمي‌ديدم. " و اين همه يعني دلِ گرفته ...

نگاه‌ت در نگاه‌م؛ چشم در چشم؛ از حرم داغ نگاه تو، به ادراكي دوباره رسيدم كه تازه‌تر از قبل بود؛ دوستت مي‌دارم و چشمان‌ت را. تحمل اين ادراك آن‌قدر سنگين بود كه بي‌اراده چشم بربستم....

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:12 توسط مانی |



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

آبان 1388

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;