|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: كسي هست كه نميخواهم نامش در اين پنجره بنشيند؛ لذا به جاي نام وي از عنوان « دلبر » استفاده مينمايم؛ نامي كه زيبندهتر از نام او نيست اما واقعيت اوست. تعهدم همين قلم است و همين بستر سپيد كاغذ و خفتنگاه من همين بستر؛ پنجشنبه شب زيباترين شب هفته است. فردا هيچ خبري نيست و بيتكلف بستر و كار و كس وناكس ميتوان شب را بيمهابا پاييد. دلبر رفت و امشب را به من واگذارد. پر بود و خالي بود؛ از آنچه نميخواست پر بود و از آنچه ميطلبيد خالي. قبل از رفتن، طاقچة پنجره را آوردگاه نشتناش يافت؛ سرش را به ديوار تكيه داده بود، آسمان را ميپاييد و آرام نفس ميكشيد. از دورترك ميپاييدمش؛ شب با موهاي خوش پريشاناش آميخته بود، دمي دستش در افسون موهايش شنا كرد و پريشاني آن انبوه مشكي را آشفتگياي دوباره و زيباتر بخشيد. افكار غريبي احاطهاش كرده بود و مرا نيز هم؛ آنقدر كه اكر دست بر شانهام نگذاشته بود نميفهميدم كي رفته است. پيش از بستن در گفت :" اينجوري نگام نكن، گاهي دلم الكي ميگيره همين." دلبركم ! رفتي و حضورت اكنون اينجاست اما از صداي ايمنت خالي؛ خنياگر شبانه امشب در پس پشت چشمانت خسبيده بود بي هيچ تحركي....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 توسط مانی
سايه: گفتگو بههم ريزنده بود. گفت : تو چي فكر ميكني؟ آماده نبودم. ــ من؟! آدمها خوشبختيهاشان را نميشمارند. آنچنانكه ننگهاشان را و نفرينهاشان را و آرزوهاشان را و البته دردها و شاديهاشان را. جواب نداد؛ مترصد كلام بود: " گاهي. من گاهي تعداد انگشتان دستهايم را ميشمارم." خنديد؛ كوتاه و چشمهايش تنگ شد و فهميدم به دوردست ميانديشد؛ نفس عميقي كشيد و آرام گفت : گاهي نه. فقط يكبار از زور مستي در يك همآغوشي تعداد بوسههايم را شمردم....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط مانی
سايه: دلتنگ شدم. دلتنگ اينگونه نوشتن. لاجرم بازگشتم. شب خنكي بود. باد نرمي ميوزيد. در را گشودي و در دم رخ نمودي؛ ــ" از اين هوا خوشم نمياد." آيدا مكثي كرد و وراندازت نمود و گفت : چرا؟ ــ نميلرزم؛ و لبهايت به قدر لبخندي گشوده شد و ادامه دادي: " راستي ميان راه به اين نتيجه رسيدم كه از واشة كليشه خوشم نمياد." كاش ميدانستي عاشق بودن چه مهيب است و از آن مهيبتر، عاشق ماندن. زيباست خندة امن تو كه بخشندهتر از سپهري؛ خنده بباران. خندة زيبايت را رها كن؛ مفشارش. خندة تو قاصد باران است. خندهات تمام شور و شعوريست كه بشر ميتواند تحمل كند. تمام حجتيست كه آدمي را به زيستن واميدارد. دلبركم! تاج همه ترانهها! به خاطر همه دردهايي كه تحمل كردهام، به رويم بخند. به خاطر همه دردهايي كه در نبود تو بايد تحمل كنم به رويم بخند....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 توسط مانی