|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: خيس از بارش نگاه تو، در اوج افسردگي جوانه ميزنم. از تلألو نوازش دستانت سبز ميرويم نه چون دانهاي از حضيض سياهي به سوي آبي آسمان كه بسان خويش از حضيض سياهي به سوي مشكينگاه نگاه بيكران تو، كه اوج شكوه و زيباييست. در بطنابطن اين جنب و جوش از ترنم و جلوة صداي تو به خروش ميآيم و زندگي از بند بند وجودم نام تو را فرياد ميزند. نفس ميكشم تا برآوردناش لختي سكوت ميپايد كه از زندگي بيمعناست. در اين درگاه تنها خاطرة نجواهاي شبانة تو، حجت برين آن زندگيست. ميماني نه بسان برف بر بلندترين قله. نه بسان آبي بر آسمان. چنان بيكرانگي بر دريا ميماني. هستي؛ نه چون هستي بر زمين؛ يا سبزي بر طبيعت كه چونانچون همهرنگي در پاييز؛ بيبديل و زيبا و پرنقش و نگار و البته پر رمز و راز. نيستي؛ نه همچون سياهي در روز، نه به گونة رعد در آبي آسمان يا نامهرباني در خرام تو؛ چونانچون هيچ چيز؛ نيستيِ تو بيمانند است. نبودنت قدرتم ميدهد تا به پوچترين واژة دنيا "انتظار" ايمان بياورم و تنها اين خرسندي كه سردي بر آتش ميماند و سياهي بر برف ليكن رفتن در مرام تو نميآرامد. دلتنگ بازي رنگارنگ پاييزم لابلاي قطرات باران؛ دلتنگ بازي بادم لابلاي سرما و هياهوي دانههاي برف زمستان؛ دلتنگ بازي ديدگان بازيگوش تو ام لابلاي جعد مشكين موهايت. بازآ. مدتيست افسون آخرين نگاه توام؛ زيبايي بيكرانت را بباران....
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:37 توسط مانی