|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: چشم گشودم. آسمان مشغول گسترانيدن عرصه براي بارش يك ذلت داغ بود. آفتاب زده ـ نزده، سحر در مشرق تقلاي مرگ ميكرد تا يك روز نحس تابستاني بزايد. خرم نشسته بودي بر آستانة پنجره و خيره در كاغذ و غرق در خنده. تا چشمم به ديدگانات باز رسيد نگريستيام و گفتي: بامدادت بهخير. و دوباره خندان به كاغذ و ديگرباره به من بازنگريستي. شيفتگي و حيرانيام را از خندة نو شكفتهات دريافتي و ادامه دادي: ديشب پيش از خفتن شعري سرودم و دلم از زيبايي شعر غنج زد. لب گزيده و غرق در شكوه شعر، تسليم خواب شدم و اكنون در برابرم اين كلمات ناهمگنِ نا مرتبط كه هيچ معني و لطافتي را همراهي نميكنند. و ناز خندهات بيبديل، آراسته و شكيبا بر لبانت بازنشست. تا از سِحر اين لحظه بيرون خزيدم و دانستم كه نه در رؤيا كه به وجود، بر ساحل اين آوردگاه زيبا نشستهام در دل زمزمهكنان چنين راندم كه بهسان شاعراني كه نوبهنو شعر ميسرايند و عشق ميآفرينند، نوبهنو خنده ميسرايي و عشق ميآفريني...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:31 توسط مانی