|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: گرم بوسيدمات؛ مديدي لبانم بر نازكاي لبانت نشست بي هيچ احساس شرمي كه هيچگاه چنين بيخويش و بيهوس نبودهام؛ خداوندگار همة لحظات ناب! لبانت را نوشيدم؛ دريايي از شير و عسل؛ داغ و عقل از ميانبرنده؛ چه مايه دوست داشتن بيبديل است. بوسه بر لبان تو بود يا بر لب جام شراب كه چنين خوش خرامان ميروم و وسعت اين شهر اينسان بيمايه است در برابر گامهاي افتان و خيزان من. در آخرين دم با نگاه مستانهات فروريختم، به عدم رسيدم؛ سپس ايمان به تو از زمين روييد و خلوارة وجودم به قامت پيكرهاي در برابر خداوندگار خويش باز ايستاد و چنين همه از تو در وجود آمدم. اگرچه خلأ ميان عدم و وجود را در نورديدم اما اينك من و لباني كه از آتش جانبخش بوسه بر لبان تو همچنان شيرين ميسوزد. بلندا نام تو دلبرك تمام رؤياهاي زمين....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:30 توسط مانی
سايه: گفتي: به زمين و زمان قسم دروغ ميگفت. لختي سكوت بر لبانت نشست و آن ظرافت بيبديل را خيره نگريستم. نميدانم شايد انتظار داشتي به چشمانت بنگرم. نشد. افسون لبانت بر جادوي چشمانت پيشي گرفته بود. برافروختگي از رنگ لبانت پيدا بود. ادامه دادي: ديدي دروغ ميگفت. به تو نه كه در دل گفتم: نديدم اما شنيدم و وحشت كردم. نه از دروغ او كه از برافروختگي تو. اين همه دروغ. روزبهروز از نو و هر روز دروغهاي نوزائيده بركرسي دروغهاي قديمي مينشينند. اگر تو تافتة جدا بافته نبودي اين چنين بيبديل و خوشنقش نمينشستي. نگفتم به تو كه نتوانستم بگويم آرام باش. اين نامهربانيها بر زهدان ذهن بيآلاي تو بس كج و ناآراست. بيخيال. بگذار اين بختك بيسر و پا برود. خوش باش. در خوشي بي دريغ باش. نرم باش. چونانچون همين مه دودآلودة آخرين پك سيگارت، اين نيز بگذرد و آنچه ميماند زيباييست. آنك تو؛ اينك من؛ سر به اندرون افكنده ـ آنچنانكه گوئيا در مزامير اين غوغا، جعد مشكين موهايت را ميتاباني ـ آخرين كلام امشب را راندي: شب تاريكي ست اما سياهي نيست؛ كه اين تنها ساية بودن نانجيب آدميان روزمره است كه روزگاهان از ديده شدن باز مانده است. به تو نگفتم كه در دل زمزمه كردم. آري؛ سياهي دوپاره است، نيمي در انبوه مشكين موهاي تو و ديگري در زلازل چشمان سياه تو. شيرين باش. سياهي تنها از آن يگانة حضور توست. تاريكيِ شب، ساية دروغِ روزمرة روزمرگيهاست و هرچه هست جز سياهيست؛ جز توست...
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:21 توسط مانی