تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

سايه: ناآرامم؛ دلخور؛ گيج؛ سربه‌هم آورده؛ درست مثل نفرين شده‌ها. صداي گام‌هاي پاييز را مي‌شنوم. يكي‌درميان؛ گام‌هاي‌م انگار بر دلتاي شب سنگين‌اند. شب پروهني ست. بايد به خاطر آورم كه نمي‌آورم. فقط يادم هست كه قمار كردم؛ چه شد؟ نمي‌دانم. شايد بدمستي كرده باشم. همه چيزم شده شايد و اگر به نمي‌دانم چرايي! درد سبب اين همه بوده؟ هرگاه به درد مبتلا مي‌شوم مي‌دانم چقدر است؛ چند كيلو و گرم و ميلي‌گرم درد دارم. اما به فرداش آن‌چه مي‌ماندم گيجي ست و ابهام و دلادل آشوب از آنچه گذشته است. ديشب سوداگري، مهميز ذهن تو و مرا مي‌فشرد. بي‌خوابي از آن بدترك. سفرة دردمان پيچيده و به انبان نهان شده بود. خاطرم نيست و نفهميدم چگونه نصف درد تو به من رسيد و نيمي از درد من به تو. ملغمه‌اي شد؛ چشمان‌ام روبرويت بود و نمي‌ديدت آن‌چنان كه تو؛ جملات‌ات را جسته گريخته به ياد دارم. بشر مفتي! اگر مي‌دانستم شبيه ايشان‌م يا نه. ادامه‌ي كلامت را فرودادي و سپس منطق بدين نمط، سودا ست و تخيل؛ چنان بازي كودكان، بي‌قاعده يا سوار بر قوانين نوزا.  بي‌خيال همه اين حرف‌ها؛ نگاه‌م كن؛ مي‌خواهم در بازي چشمان‌ت قمار كنم.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:42 توسط مانی


سايه: پاييز آمد. پادشاه فصل‌ها بر مسند خود تكيه زد. بر تمامي گذرگاه‌ها به استقبال بايستيد. كه كنون خزان است و برگريزان. جاويدان شكوه تو باد....

قاصد روزان ابري        داروك!          كي مي‌رسد باران؟

 

سايه‌: آمدي و نشستي و نفس نفس مي‌زدي. فقط نگاه‌ت كردم؛ سر تكيه داده بودي كه گفتي: دويدم؛ پاسي از شب گذشته و پياده‌روها خلوت از قيل و قال آدميان روزمره؛ دويدم؛ مي‌خواستم آن‌قدر بدوم تا برسم به آخر دنيا يا آن‌كه جان به‌در كنم. خستگي مانع‌ام شد. مقاومت كردم و سرانجام شكست خوردم. به خودم كه آمدم كليد بر چاشني قفل در نشسته بود. رفتي و بسترت گرمانشين حضورت شد و من ماندم و جاي خالي تو و چشماني بي‌خواب و لباني آبستن از حرف‌هاي ناگفته.

 

سايه‌: نمي‌دانم خنده‌ات كجا گم شد؟ كِي‌اش را مي‌دانم. آستانة شكفتن‌اش را ديدم كه در دم فروخشكيد. نگاه‌ت پرغوغا شد و در دم فروپوشيده شد. نفهميدم چرا؟

پيش از اين مي‌پنداشتم سخت‌ترين چيز شنيدن دروغ از لبان آني‌ست كه بي‌پروا دوستش مي‌داري و اما اكنون شرماگين بر اين باورم كه دشوارتر آن است كه به سختي تمام، راست بگويي و همان شيرين سخن لحظاتت پندارد كه دروغ پرداخته‌اي و اين پندار را از تو مستور سازد. بر اين نمط فاجعه را ماننده‌اي نيست كه هيچ.

بي‌رحمي عنصري جداناشدني از وجود آدميان است. همين...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:43 توسط مانی



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

آبان 1388

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;