|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: دلبرم! سپاس؛ پيامت مثل هميشه دشوار بود ولي فهميدم. چهسان متفاوت مي انديشيم. وقتي به نبودن تو عادت ميكنم همين گونه ميشوم و شكافي ميان من و آنچه كه از تو ميفهمم نقش ميبندد. تفاوت يك داشته نيست؛ فقر است؛ فقري كه عموماً فهميده نميشود. تا كي شود دوباره بارانبازي كنم. دشواري وقتي ست كه نادانسته، ناگهان گرفتار فهميدن ميشوي. در اين لحظه فقط بايد تحمل كرد. گذشتم؛ نو هم بگذار و بگذر. مدتي ست نه به حرف مينشينيم و نه به نيش و كنايه. گرفتار جديتايم. خرسندم؛ از هجو و هزل و بذله به قسم هذيان بيزارم؛ آنچنانكه از عادت و تلقين. پاييز شده؛ اما و مگر و شايد و سكتههاي سكوت خريدار ندارند. خوبي فصل هميشه در همين بوده؛ ركتر و بسندهتر. پروا در حجب و حياي روز و شب، ميداندار بودن. راست و بيحرف و حديث، بي كنايه. راست بدانگونه كه در بازار مكاره، داغ و درفش دادوستد ميكنند....
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:34 توسط مانی
سايه: چه ملغهي پر سروصدايي به راه انداختهاي. نكبت كه نيست، زندگي ست. آشوب، سوداي نانجيبان است كه در بزنگاه كجكولي و صعبورزي ـ آنگاهان كه نفس تنگ و مجال اندكك گشته ـ داد از كيميا ميزنند و نقب به هر چرا و گفتگويي از بهر اثبات هيچ در هيچاهيچ اين پوچي؛ آب حيات را دست به دست ميگردانند بيكامروايي. هيچ را دوست دارم و تو پوچ را عزيز ميداني؛ نه از بيسببي كه به رخصت عقل و شايد تكهپارهاي دل. در شگفت ميمانم از بازيهاي تو كه زمان را به سخره ميگيرند؛ هيچگاه در برابرت نبودم و آن بودم كه در مزامير غوغاي روزمره نه به تفنن كه به نيازي ولو خرد و كوچك ميگيرانديش و دميپس بازمينهاديش. بلوط به ارادهي تو در دستانات به اين سو و آنسو ميدويد. چون وانهادياش، باد كرده در آستانهي تركيدن بود. نفهميدم تورم بود يا آبستن شده بود از شهوت.....
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:30 توسط مانی