|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: كنار ساقينامهي حافظ، لابلاي خوشنوش نوشتههاي خيام، با عاشقانههاي شاملو، پابهپاي ترانههاي ايرانزمين، يلدا ميوهي پاييز و عروس زمستان، گيس بلندش را ميبافد تا سحر، تا بامداد، تا سپيده، پاسدار طالع روشني، سوار بر اسب خيالي، بيرق صبح و روشنايي را برافرازد كه اين نيز بگذشت و سياهترين شب سال هم شكست. فردايي آنچناني، فروغي نجيب، سالها از اين پيش ترك گفته بود كه: امروز روز اول ديماه است....
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:18 توسط مانی
ما همچنان اينجا ايستادهايم؛ همچون كوه كه اينجا ايستاده است.... روز ملي مبارزه با سانسور کانون نویسندگان ایران، روز ۱۳ آذر را به یاد محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، دو نویسنده عضو این کانون که آذرماه سال ۱۳۷۷ در جریان "قتل های زنجیره ای" کشته شدند، روز مبارزه با سانسور نامگذاری کرده است. در اطلاعیه این کانون، به روند رو به رشد سانسور و محدودیت آزادی اندیشه و بیان در ایران اشاره شده و آمده است: جامعه ایران بهویژه نویسندگان و هنرمندانِ آن سالهاست که با پدیده سانسور دست به گریبانند، اما ظرف دو سه سال اخیر این پدیده چنان دامنه گستردهای یافته است که جز قلع و قمع فرهنگی نامی بر آن نمیتوان نهاد. انبوه کتابهایی که ماهها و سالها در انتظار اخذ مجوز در ساختمان ارشاد بر روی هم انباشته میشوند گواه این مدعاست. بیانیه کانون نویسندگان ایران می گوید که علاوه بر وضعیت کتاب، سینما، تئاتر، موسیقی، وبلاگنویسی، سایتهای اینترنتی و دیگر عرصههای اندیشه و بیان نیز از دستاندازیها که هر روز شدیدتر میشود، در امان نیستند. کانون نویسندگان ایران می گوید که به پیروی از اصول مندرج در منشور خود، در برابر این موج رو به گسترش سانسور که "بسیاری از نویسندگان و هنرمندان را در عمل خانهنشین کرده و آثار آنان را در محاق فرو برده" است، "اعتراض و انزجار" خود را اعلام میکند.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 22:59 توسط مانی
سايه: آنقدر شاكيام كه ميتوانم فاجعه را نقاشي كنم؛ نه شعري هست و نه داستاني، خودم و خودت؛ رشته كلامهاي عاشقانه طرفي نميبندد؛ لااقل امشب. درمان و درد و شعر و شعور همه خامطبعي ست و آنچه واقعيت دارد منام و تو. دلدل باران نداشته باش. ببارد يا نه من امشب ترك سوار فهمميدن تو ام.نه كژ است و نه ناآراسته؛ همان است كه بايد باشد لااقل امشب.كوتاهترين راه را انتخاب كردي: رفتن و رفتي. دردهايي هست كه آبستنم ميكند؛ دردهايي هست كه ميميراندم؛ دردهايي هست كه زندهام ميكند؛ دردهايي هست كه چونان تو، ويرانم ميكند و البته آزادم ميسازد. آنقدر درد دارم كه ميتوانم بتركم؛ گريه نميكنم؛ ميداني چرا؟! چون هيچگاه به تو مشكوك نبودهام؛ از هر خرده حركتي كه اندكي شك و شبهه را تلقين كند مبرايي؛ فقط به همين دليل در آستانة هر فاجعهاي ايستادهام و نازكاي نازك خيال تو، تنها فاصلة بين من و فاجعه است. همه چيزم از تو بود؛ شعرم، شعورم، شرفم. نه؛ اين آخري نه؛ شرفم تنها از آن خودم بود؛ اگرچه گهگاه به عاريه به تو ميسپردم....
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:14 توسط مانی