تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

سايه (از يادداشت‌هاي پاييزان): نيك مي‌دانم امشب آبستن نوشتن از تو ام. مسح قلم و مشق دلدادگي؛ از تويي كه هيچگاه مكرر نشدي و ترنم زيبايي تو از هر تكراري مبراست. پنجره‌ها آرام گرفته‌اند؛ دل‌دل خزان ندارند. حتي اين ديوارها هم مي‌دانند اكنون تو كجايي. جايي لابلاي اين شهر با برگريزان آميزه‌اي مجنون‌وار را آغازيده‌اي. فهميدن‌ش دشوار نيست؛ آسمان گواه است اين‌چنين كه پر از شهوت سكان‌داري شب مي‌كند؛ هوا پر از هوس بكارت امشب است و جايي از اين شهر در قيل و قال بي‌خوابي تهران، پرسه‌زن اطراف و اكناف وجود توست. گفته بودي: پاييز بيايد كافي‌ست. آن‌قدر عشق‌بازي مي‌كنيم تا يا من از نفس بيفتم يا گمانه‌ي رفتن از سرش. خنديدي؛ شيرين و نرم. نخنديدم؛ فقط پاييدم‌ت و لذت بردم؛ در قهقرايي خنده‌ات گفتي: ولي هر سال كه مي‌آيد باكره است اين عروس هزار داماد. با لباس رنگ‌به‌رنگش؛ ولي هر سال در بزنگاه رفتن عرياني‌اش مي‌ماند و كوه هوس هيجان‌آلوده‌ي من. نفسي بلند گيراندي و ادامه دادي: و من هر سال شيرازه‌ي هوس‌ام لابلاي پستان‌هاي برآمده‌اش از هم مي‌پاشد و به قسم كودكي شيرخواره هواي هوس را به جنونِ بازي كودكانه مي‌سپارم و شوخ و شنگ، گرم بازي، بودن‌اش را به ساده‌ترين شكل ممكن از كف مي‌نهم. تمام شد. خاموش شدي؛ پر از حرف بودم. هرچه تلاش كردم لبانم نجنبيد؛ حتي به زمزمه‌اي. استيلاي حضور تو بود كه مسخ‌ام كرده بود و البته قليان هوس شيرين و كودكانه‌ات. هميشه چنين گاهاني مسخ‌ام و خاموش و صد البته راضي....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 17:58 توسط مانی


سايه: آن‌قدر درد دارم كه مي‌توانم بتركم، گريه نمي‌كنم؛ مي‌داني چرا؟ چون هيچگاه به تو مشكوك نبوده‌ام؛ از هر خرده حركتي كه اندكي شك و شبهه را تلقين كند مبرايي. فقط به همين دليل ساده در آستانه‌ي هر فاجعه‌ايي ايستاده‌ام و نازكاي نازكِ خيال تو، تنها فاصله‌ي بين من و فاجعه است. همه چيزم از تو بود. شعرم، شعورم، شرفم. نه اين آخري نه. شرفم تنها از خودم بود اگرچه گهگاه به عاريه به تو سپرده بودم‌اش....

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 18:57 توسط مانی



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

آبان 1388

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;