تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

سايه: گفتم ابر مي‌شوم، باران مي‌شوم؛ مي‌بارم؛‌ فقط بيا. تو به من خنديدي؛‌ فقط نگاهت كردم و احساس نفس‌تنگي بر من غلبه كرد و يك‌آن، بي‌خيال تو تنها در بدين معني انديشيدم كه نفس كشيدن چگونه است و رفتي و شرم مرا با خود به بستر برد. خواب ديدم كه فراموش‌ت كرده‌ام. در اين فراموشي در مقابل آينه ايستاده‌ام. تنها تو را ديدم و بس. تو بودم. ترسيدم. پشت كردم. از درون آينه گفتي: اين درد را تحمل كن؛ قول مي‌دهم كه بي تو همبستري با خاك را تحمل كنم.

گونه‌ام تر شد و از وهن خواب رهاي‌ام ساخت. پنجره را تا دميدن سحر پاييدم كه اگر خورشيد برآيد تو برخواهي گشت. نيامدي و من تنها، حيران در خيابان ظهر سوزاني را تاب آوردم. (از يادداشت‌هاي تابستان)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 22:28 توسط مانی


با ياد گلبرگ روي ساتور

سايه: نپرسيدم چه شد يا چگونه؟ چسب زخم در دستم بود و تو با انگشت دست چپ زخم دست راستت را مي‌فشردي. آماده‌ي نهادن چسب زخم بودم؛ انگشتت را كنار كشيدي و خون به آرامي از لابلاي خط زخم روييد. معني تعلل‌ام را نفهميدي و تنها سنگيني نگاهت بود كه مرا به خود آورد؛ باور مي‌كني يا نه!‌ خون نمي‌ديدم. ارغوان بود. شراب سرخگون آبستن شده در دهليز ارغوان‌ها.

دوسوي چسب زخم را بر دستت به هم آوردم.

تو مهرباني؛ با من مهربان‌تر باش.

مهربان‌تري. با من مهربان‌ترين باش.

مهربان‌تريني؛ با من باش....

تمام هستي‌ام تويي و نگاه تو. پيش از‌ اين‌ها به سحرگاهان سپردم‌ات و چه‌كسي مي‌داند كه چه خوش احوالي‌ست داشتن هستي‌اي اين‌گونه خودآگاه و البته اين‌سان پا در همه‌جا.

چه مايه شكيباي‌ام در برابر تحمل اين همه زيبايي خراميده در حضور تو. چه‌سان پرطاقت در برابر انتظار اين همه شكوه خفته در نبود تو. چه بي‌پروا رسوايي هستم. چه قدرتمندانه اين هيون سركش زيبايي را در دامن داري. چه سلحشورانه اين سلسله‌جبال رعنايي را به بازي مي‌آوري.

فقط گاهي از خاطر مي‌برم كه چقدر تحمل كردن درد مهيب است؛‌ مي‌ديدم‌ات كه ناگهان پي بردم تپش قلبم ديگرگونه است. تند و اسرارآميز. نفهميدم چرا.

راستي خواب چه سان رباينده است....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:19 توسط مانی



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;