|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: اينجايي. مثل استرس، مثل شبگريه، مثل خواب يا درد يا پرسه هاي شبانه يا حتي مثل دروغ. برگرد. ديگرگونه ميخواهمات. ميخواهم كه در كنارم صاحب جِرم و اندازه باشي. چنان حسكردني يا بوييدني و البته بوسيدني؛ از حضور بيرنگ و بويات بيتابم. آبستنام. آبستن انبوهي از شعرو شعور و شعف و اين همه در انتظار حضور دستان توست و چشمانت و لبانت آنچنانكه در بوسهاي گرم و طولاني مستم سازد و آنگاه منام و تو و هرچه ميخواهد باشد حتي دروغ. باش. حتي وقتي دروغ ميگويي. باش. از كشاكش حضور تو، آنقدر كه لبخندي برخيزد مرا كفايت ميكند. وقتي هستي لب بگشايي يا نه، چشمانت هماره در سخناند و وجودم يكپارچه تجسد شنوايي ست. وقتي ادراكم از لمس حضورت تهيست ديوانه وار در گرداگردم، در جايجاي وجودم، در سيلان روحام ميگردي و اين همه يك چيز است و آشفتگي ست كه تنها به يمن يك بوسهي تو فرو مينشيند. فصل بيباران، فصل بيتويي ست؛ فصل وخامت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:11 توسط مانی
سايه: فقط تو ميداني بايد بنويسم. ننوشتن دلمه كرده راه نفسم را بسته؛ خوره شده به جانم افتاده و بيطاقتم كرده؛ تو خوب ميداني بالاخص در نوشتن يا به عبارتي چرايي نوشتن تقيداتي دارم؛ مانند همين بهار كه مبدأ پرتپش شعر شاعران شهير بوده اگرچه من دلسپردهي پاييزم. دوست داشتم در نخستين روز دميدن نفخهي بهار مي نوشتم كه نشد. واقعاً نشد. ميدانم همين "واقعاً" براي تو دليل قابل قبولي هست. در برابر اين تقيد فروگزارده شده تاواني براي خود خواهم نشاند. نوشتن سكر لحظههاي ناب من است نه چون تو؛ شده كه جريان حياتبخش خون را در لابلاي اندامت احساس كني؟ من تاكنون نتوانسته ام آنچنانكه وجود جانبخش تو را بدينگونه هماره احساس كردهام. بايد برايات بنويسم ولي اكنون نه. در فرصتي گرامي و آرام نه بهگونهي اكنون پرهمهمه. بايد از اتفاقات سادهاي برايتبنويسم كه در عين سادگي هيچگاه نتوانستم تحملشان كنم چراكه در مواجهه با خويش ـ آنجا كه پاي تو در ميان است ـ هماره فريبكار بودهام.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 14:41 توسط مانی