|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: نگاه كن. اين دغدغههاي آزاردهنده رهايم نميكنند. دستت از بارش ايستاده بود. بوي سوختنام را استشمام ميكردم. در سوختن خويش هيچ هيجاني نداشتم. آرام ايستاده بودم و ميسوختم. در هيمهي آتشي كه مرا فراگرفته بود؛ نگاهي به دستانم افكندم، به سياهي گراييده بود و هيزم وار تن به نور داده بود. نوراني شده بودم. جسمم در حال فروكاستن بود؛ سبكتر شده بودم. تنها بوي دود و سوختن آزارم ميداد. اندامم تن به تغيير داده بود؛ شكل خود را فنا ميكرد و يكدست و يكشكل ميشد. آرام آرام ميريخت. يكدست، يكشكل، يكرنگ، دانههاي خاكستري. بادي وزيد و مرا با خود برد. پيشانيام از بوسهات شكفت و از خوابي بيجهت برخاستم. دستانت ديگربار به بارش ايستاد و موهايم را نازيد. در زير باران دستانت، لبانم همچنان از بوسهي تو ميسوخت بيهيچ نوري....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:9 توسط مانی
سايه: امشب سالگرد بلوغ قلمام است. در چنين شبي قلمم به بلوغ رسيد و فهميد آنچه را كه نميبايست ميفهميد....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:57 توسط مانی
سايه: هيچ حسي برايام شيرينتر از اين عهد و پيمان بستنمان نيست. خوشحالم. شايد تو درنيابي. چون قيافهي جدياي را ضميمهي خودم كردهام. آنقدر شيرين است كه هيچگاه نشمردمشان. برويم سراغ اصل مطلب. بايد عهد ببنديم كه بپذيريم كه گاهي، هر از گاهي، نميتوانيم و بايد به نتوانستن تن بدهيم چه شايد فرصتهاي معمولي سادهاي را بدين واسطه از كف بدهيم. فرصتهايي كه به سادگي به دست ميآيند و به سادگي از دست ميروند. شايد اگر ميشد و ميتوانستيم موقعيتي گرانبها در فرارويمان افقي ميگشود؛ حاليكه اين فرصت نرم و رام در كنارمان پهلو گرفته و ما هم نتوانستهايم بپذيريم كه بپذيريم. حركتي رانديم، دستي افشانديم و همتي روانه كرديم و اين همه استنادي ست براي خواستنمان. شايد فردا روزي حسرتي بر دامانمان نشست ولي بگذاريم و بگذريم. گذاشتيم و گذشتيم تا اكنون نازنيني را دريابيم. تمام شد. تا فرصت شيرين عهد و پيماني ديگر. اما كورسوي شك و شبههاي در انتهاي نگاهت جهيد و رفت؛ نگران باشم يانه؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:57 توسط مانی
سايه: سادهتر بگير. آرامتر باش. آشفتگيات را كمكم رها كن. سعي كن مرز نگرانيات را ببيني. دستانت، بازي با لبانت را رها كرده و به شنا در ميان امواج آرام موهايت همت گماردهاند. حتماً بايد چشمانت را از نگاهم ميرهانيدي تا بگويي: نميدانم مشكل كجاست كه اخيراً وقت كم ميارم. حتا همين جمعهها. از اينكه چيزي را كه فردا ميپذيرم اكنون باور ندارم، معذبم. قبل از اينكه نگاهت به چشمانم برسد دانستم كه به كلامت ديگر مجال حضور نخواهي داد. نفسهايت هر لحظه هوا را سنگينتر ميكرد. عقب نشستم. بيشتر از آنكه فردا برايم مجهول بنمايد مرزهاي فهميدن دشوار شده بود. حالا اين منام كه نگرانم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط مانی
سايه: از اينكه نگرانيها بازي كنند كه خيالي نيست. ميترسم كه قضاوت كنند. گفتم: به چي فكر ميكني؟ آنقدر درگير شده بودم كه يادم نيست نگاهم كردي يا نه؛ موضوع خاصي نيست.يك مقدار درگيرم. دارم مرور ميكنم. همين. فهميدم نبايد ادامه بدهم. من واقعاً متأسفم. تقصير من نبود؛ قضيه حقيقتاً از كنترل احساساتم خارج شده بود و خندهام گرفت. اين را گفتي و در حالي كه با نگاه به زير و به واسطة سر جنبانيدني آرام، خندة نازكي را از روي لبانت محو ميكردي گامهايت را همنواي گامهايم نمودي و دستم را در ميان دستانت نرم و مهربان فشردي. واقعاً ديگر دليلي براي ادامهي موضوع نداشتم. دشوار بودم فقط براي افكندن طرحي نو براي آغاز يك گفتمان تا عبور كرده باشيم. باور كن. هي پسر بيخاطره! ميبيني الفاظ ميان ما چه بازيها ميكنند و چه لوليوش ميرقصند؛ هرگاه پسر بيخاطره خطابات ميكنم چشمهايت تنگ ميشود، گوشهايات تيز، خندهي مستي تنها از يك گوشهي لبت بالا ميخزد، گردنات برافراشته ميگردد و درست در همين لحظه از پنجرهي خيزبرداشتهي چشمانت يك فوج نگاه داغ و شيرين را در يك آن، به سويام پرتاب ميكني؛ و من هم مينشينم؛ نگاهت را در دست ميگيرم و غرق دنياي خودم ميشوم....
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:9 توسط مانی
سايه: قلدرها چاشني زور و زر دارند و امروز دنبال بهانهاند؛ در جستجوي غلغله و غوغايي كه دژمهاشان را بتاراند. حالا تو هي بخند. دلانگيزي و طراوت جواني تو از هر وهم و رؤيايي مرا بيرون ميكشدجعد و چين و واچين موهايت عطري ميان خود ميپيچاند كه فسون لحظات ناب است. بخندو با اين همه انرژيات بجوش و در اين وانفسا لب ببند. فلسفهاش را نميفهمم. اين لب چيدنهايت اگرچه برايم بيمعني نيست اما بارها معنايش را گم كردهام. ديدم خندهي نازكي بر روي لبانت هست نرم و باريك؛ لبانت از هم گشوده شد. نفس برآوردي و آمادهي آغازيدن كلام كه به نميدانم چرايي فروخوردياش؛ فرورفتي و فرونگريستس. همهمهي غران قلدرها به تو چه؟! سلسله جنبان حماقت رذالتاند و آنقدر دونمايهاند كه حتي مقابلترين نقطهي حماقت وقيحانهشان از سرير خاطر و خاطرهي تو بهدور است. نگاه كن مأوايشان بلاهتهاي يكدست و يكشكل و يكاندازه است. گفتي: يقههاي سفيد چركتاب نيستند. خندهي دشواري پراندي البته ريز و كوتاه.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط مانی