|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
كودتا پيروز شد....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:3 توسط مانی
سايه: آجر كه نيستم؛ خب، عوض ميشم. نگران نباش؛ عجالتاً ميتونم تحمل كنم. بعد لبخندي گيراندي و به نشانهي پايان كلام دستي بر صورتم راندي و من شاهد رفتنات شدم. حتا فرصت نكردم بگويم بمان. تو نياز به نشنيدن داشتي و من اين را خوب ميدانم. توان استدلال كمكي برايم مانده اما روبروي تو نميخواهماش. پذيرفتهام جز براي آنچه كه مستقيماً در بر ميگيردمان با تو مجادله، بحث و حتا گفتگويي چالشي نداشته باشم ولي بد نبود كه لااقل نظرم را ميشنيدي. هر وقت از نشنيدن خسته شدي من آمادهام اما ناباورانه بايد بگويم محال است بارديگري بتوانم آهنگ صدايم را چونانچون امشب كوك كنم....
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:38 توسط مانی