|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
ويرانم؛ از من چيزي باقي مانده، چشمي، گوشي، حنجرهاي، دستي شكسته و پايي از راه بازمانده؛ اينجا جايي نيست، اگرچه زندهام و نفس ميكشم؛ اما از ويرانيِ بيشتر نميترسم؛ فقط ميخواهم زنده بمانم. چرا نميفهمي كه زندگي را ميتوان بيدليل دوست داشت؛ حتا اگر من دليل سادهاي به نام دوستداشتنِ تو داشته باشم؛ نگاه كن تمامِ سخاوتِ اين لحظههاي بيهوده، بيدليليِ نابهنگام و گاه و بيگاهِ من است؛ تا براي تو چه باشد. ميترسم از اين زمان پرتلاطمِ اكنون كه مدام بههمريزاننده نميگذارد نه فردا كه همين دم آتي را دريابم. اينجا نباش؛ آنقدر اين مرزهاي ويراني محيط من در حال بسط و انبساط اند كه بيم آن دارم كه تو را نيز دريابند. اينجا نمان؛ برو تنها به قاصدكي سپيدپاره بسپار سلام و سلامتيات را به من بازرساند؛ تا عبور كه نه، فرار از اين اكنون بيروزن، درود بيآرايهام را در كولهبارت بهخاطر بسپار....
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:32 توسط مانی