|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
همينكه ميبينم كه تو ميداني، بال و پر ميگيرم؛ آشفتگي، سردرگمي و ذهنِ پريشانِ همهجاگرد، مجال درست ديدن و درست شنيدن را ربوده و رخصت زيبا فهميدنام را برچيده و ازاينرو كمي تا قسمتي ويرانم البته نه آنقدر كه بگريزانمات. اگر اين نفخهي پاييزي نبود بهانهاي براي بازگشتن نمييافتم و چونان وارفتهگان بيهويت، دربهدريهاي شبانهام را به بيدليلترين بهانهها ادامه ميدادم. چه دِين بيحد و مرزي به اين برگريزان خوش نقش و نگار دارم؛ دِيني كه نه تنها دست و پايم را نميبندد بلكه وسيع و بيپايان رهايم ميكند تا در بطنِ پرتپشِ خوشنفساش شنا كنم و جاني تازه كنم. دلبرك شيرين نگاهم؛ درصددم به زودي زود رويهام را تغيير بدهم و به گونهي وصفناپذيري درگيرم؛ نازنين، من خواستهام؛ تو نيز برايام بخواه؛ كه من بايد از اين جمود وحشتانگيز بگذرم و اين، در خلال اين اكنون بيبركت، تمام خواهش و نياز من است. درود بر دودوي نجيبِ نگاهِ امشبات؛ درود بر برگريزان؛ درود بر باد؛ درود بر باران؛ درود بر اين لحظههاي شگفتانگيزِ فرارِ نكبتِ گرماي ديوانه و درندهي تابستان؛ ـ كه با پرتاب مسلسلوار هيمههاي آتش بدون دودش، تمام تارو پودِ ياد و فكر و خاطرهام را ميدريد ـ درود بر گاهانِ فرخندهي دميدن نفخهي پرشوكت خزان. آفرين بر پاييزان.... تاب آر؛ فردا مهرِ فروزانِ ماهِ مهر از شرق ميرويد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:30 توسط مانی