تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

مرحبا دل؛ در اين گير و داري كه خودم مانده‌ام و حساب زمين و زمان از كفم رفته و از قيد و بند هر تصميمي خود را وارهانيده‌ام، اين تكه گوشت ديوانه، كوشه‌ي سينه براي خود به نظمي مكرر مي‌تپد و جالب‌تر اين‌كه در اين وانفسايي كه خودم هم نمي‌دانم چه مي‌شود و چه مي‌كنم در كشاكش جرياناتِ در گذار و گذر هر از گاهي به تپش‌هايي عادت گريز خودي مي‌نماياند و تلنگري به بايد بودنم مي‌زند. فقط وقتي اين‌جا روبروي تو مي‌نشينم و با تارهاي نگاهت زندگي مي‌بافم كامل و بي‌نقص تسليم من است و بي‌اذن و اراده‌ي من نه خوني مي‌مكد و نه خونفشاني مي‌كند و اين جانانه‌ترين تجربه‌ي بي‌بديل و خوش‌تراشيده‌ي زندگي من است. اين احساس آن‌قدر گيراست كه هيچ نامي بر آن نمي‌گذارم تا شائبه‌ي هرگونه تكرار و بديل و همانندي را از هر ذهنِ ديده و ناديده‌اي دور كنم. امشب هم نه به رسم عادت كه بر اساس سنتي كه به جان و دل و ديده پذيرفته‌ام در بزنگاه دميدن آذر كه بر اساس منشور مصوب ما دو تن، قلبِ هيجانِ دل‌انگيزِ خزان است؛ دستي مي‌افشانم؛ لبي تر مي‌كنم و قامت همت و قدرت و شوكت و مكنت‌ام را ـ كوتاه يا بلند ـ در برابر باد شبانگاهي‌اش رها مي‌كنم تا به يمن نفس باد برگ‌ريز، نقشِ حزن‌انگيزِ حركتِ بي‌قرارِ زمان را در بند بند وجودش بپذيرد و درست در اين هنگامه لب بر لبان تو، چشم در چشمان تو، نفس در نفس تو و سينه به سينه‌ي تو، سوگند رازآلود را زمزمه مي‌كنم وقتي همراه من، سوگند رازآلود را نجوا مي‌كني.

پس عجالت امر، تا لحظه‌ي شكوفيدن لب‌هاي تو، با عطر شورمست موهايت دل‌آويزي پيشه مي‌كنم....

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:28 توسط مانی |


فراموش‌اش كن؛ و تو فراموش مي‌كني، واقعاً فراموش مي‌كني و اين قِسم فراموش كردنِ تو يگانه است.

مي‌دانم بارها آزارت داده‌ام، آن‌چنان كه تو مرا؛ ليكن هروقت خالصانه از تو خواسته‌ام كه ببخشي و فراموش كني هيچگاه رد نكردي و هماره چنين شد برخلاف من؛ احساس حقارت مي‌كنم وقتي نمي‌توانم فراموش كنم و تنها در گوشه‌اي از پستوي ذهنم رهايش مي‌كنم تا خاك بخورد و البته كه بماند. اما تو نه؛ اين استعداد فراموشي مختص خودِ خود توست و بي‌بديل و دل‌انگيز است.

وقتي خاموش‌ام وقتي گرفتار افكاري پيچاپيچم حتا افكاري كه آزارم مي‌دهند؛ وقتي اندهگين‌ام و گاهاني كه افسردگي‌اي كه از جنس مواجهه با آناني‌ست كه ناگزير گرفتار ايشانم بر من مستولي مي‌شود، دماني كه بي‌حوصلگي بر نبض رگ روح‌ام مي‌نشيند و لجام صبر و قرارم در كف ترك‌تاز جنگ و شور و آشوبِ آن‌چه گذشت‌هاي بيهوده مي‌شود بايد تنها باشم و اين خواستني ترين نياز من در اين لحظه‌هاست حتا وقتي تو در كنارم باشي. اقرار مي‌كنم كه هماره جز اين نكردي و اين از عالي‌ترين هنرهاي توست. مي‌ماني در سكوتي ريز و نرم كه تنها از آن توست و بي‌آن‌كه دغددغه‌اي بسازي و به همين بهانه‌هاي ساده دوستت مي‌دارم. پاييز را به خاطر بسپار؛ سپيده رفتني‌ست.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:4 توسط مانی



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
آذر 1384


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;