|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: فقط تو ميداني بايد بنويسم. ننوشتن دلمه كرده راه نفسم را بسته؛ خوره شده به جانم افتاده و بيطاقتم كرده؛ تو خوب ميداني بالاخص در نوشتن يا به عبارتي چرايي نوشتن تقيداتي دارم؛ مانند همين بهار كه مبدأ پرتپش شعر شاعران شهير بوده اگرچه من دلسپردهي پاييزم. دوست داشتم در نخستين روز دميدن نفخهي بهار مي نوشتم كه نشد. واقعاً نشد. ميدانم همين "واقعاً" براي تو دليل قابل قبولي هست. در برابر اين تقيد فروگزارده شده تاواني براي خود خواهم نشاند. نوشتن سكر لحظههاي ناب من است نه چون تو؛ شده كه جريان حياتبخش خون را در لابلاي اندامت احساس كني؟ من تاكنون نتوانسته ام آنچنانكه وجود جانبخش تو را بدينگونه هماره احساس كردهام. بايد برايات بنويسم ولي اكنون نه. در فرصتي گرامي و آرام نه بهگونهي اكنون پرهمهمه. بايد از اتفاقات سادهاي برايتبنويسم كه در عين سادگي هيچگاه نتوانستم تحملشان كنم چراكه در مواجهه با خويش ـ آنجا كه پاي تو در ميان است ـ هماره فريبكار بودهام.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 14:41 توسط مانی