|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: اينجايي. مثل استرس، مثل شبگريه، مثل خواب يا درد يا پرسه هاي شبانه يا حتي مثل دروغ. برگرد. ديگرگونه ميخواهمات. ميخواهم كه در كنارم صاحب جِرم و اندازه باشي. چنان حسكردني يا بوييدني و البته بوسيدني؛ از حضور بيرنگ و بويات بيتابم. آبستنام. آبستن انبوهي از شعرو شعور و شعف و اين همه در انتظار حضور دستان توست و چشمانت و لبانت آنچنانكه در بوسهاي گرم و طولاني مستم سازد و آنگاه منام و تو و هرچه ميخواهد باشد حتي دروغ. باش. حتي وقتي دروغ ميگويي. باش. از كشاكش حضور تو، آنقدر كه لبخندي برخيزد مرا كفايت ميكند. وقتي هستي لب بگشايي يا نه، چشمانت هماره در سخناند و وجودم يكپارچه تجسد شنوايي ست. وقتي ادراكم از لمس حضورت تهيست ديوانه وار در گرداگردم، در جايجاي وجودم، در سيلان روحام ميگردي و اين همه يك چيز است و آشفتگي ست كه تنها به يمن يك بوسهي تو فرو مينشيند. فصل بيباران، فصل بيتويي ست؛ فصل وخامت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:11 توسط مانی