|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: قلدرها چاشني زور و زر دارند و امروز دنبال بهانهاند؛ در جستجوي غلغله و غوغايي كه دژمهاشان را بتاراند. حالا تو هي بخند. دلانگيزي و طراوت جواني تو از هر وهم و رؤيايي مرا بيرون ميكشدجعد و چين و واچين موهايت عطري ميان خود ميپيچاند كه فسون لحظات ناب است. بخندو با اين همه انرژيات بجوش و در اين وانفسا لب ببند. فلسفهاش را نميفهمم. اين لب چيدنهايت اگرچه برايم بيمعني نيست اما بارها معنايش را گم كردهام. ديدم خندهي نازكي بر روي لبانت هست نرم و باريك؛ لبانت از هم گشوده شد. نفس برآوردي و آمادهي آغازيدن كلام كه به نميدانم چرايي فروخوردياش؛ فرورفتي و فرونگريستس. همهمهي غران قلدرها به تو چه؟! سلسله جنبان حماقت رذالتاند و آنقدر دونمايهاند كه حتي مقابلترين نقطهي حماقت وقيحانهشان از سرير خاطر و خاطرهي تو بهدور است. نگاه كن مأوايشان بلاهتهاي يكدست و يكشكل و يكاندازه است. گفتي: يقههاي سفيد چركتاب نيستند. خندهي دشواري پراندي البته ريز و كوتاه.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط مانی