|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: از اينكه نگرانيها بازي كنند كه خيالي نيست. ميترسم كه قضاوت كنند. گفتم: به چي فكر ميكني؟ آنقدر درگير شده بودم كه يادم نيست نگاهم كردي يا نه؛ موضوع خاصي نيست.يك مقدار درگيرم. دارم مرور ميكنم. همين. فهميدم نبايد ادامه بدهم. من واقعاً متأسفم. تقصير من نبود؛ قضيه حقيقتاً از كنترل احساساتم خارج شده بود و خندهام گرفت. اين را گفتي و در حالي كه با نگاه به زير و به واسطة سر جنبانيدني آرام، خندة نازكي را از روي لبانت محو ميكردي گامهايت را همنواي گامهايم نمودي و دستم را در ميان دستانت نرم و مهربان فشردي. واقعاً ديگر دليلي براي ادامهي موضوع نداشتم. دشوار بودم فقط براي افكندن طرحي نو براي آغاز يك گفتمان تا عبور كرده باشيم. باور كن. هي پسر بيخاطره! ميبيني الفاظ ميان ما چه بازيها ميكنند و چه لوليوش ميرقصند؛ هرگاه پسر بيخاطره خطابات ميكنم چشمهايت تنگ ميشود، گوشهايات تيز، خندهي مستي تنها از يك گوشهي لبت بالا ميخزد، گردنات برافراشته ميگردد و درست در همين لحظه از پنجرهي خيزبرداشتهي چشمانت يك فوج نگاه داغ و شيرين را در يك آن، به سويام پرتاب ميكني؛ و من هم مينشينم؛ نگاهت را در دست ميگيرم و غرق دنياي خودم ميشوم....
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:9 توسط مانی