|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: سادهتر بگير. آرامتر باش. آشفتگيات را كمكم رها كن. سعي كن مرز نگرانيات را ببيني. دستانت، بازي با لبانت را رها كرده و به شنا در ميان امواج آرام موهايت همت گماردهاند. حتماً بايد چشمانت را از نگاهم ميرهانيدي تا بگويي: نميدانم مشكل كجاست كه اخيراً وقت كم ميارم. حتا همين جمعهها. از اينكه چيزي را كه فردا ميپذيرم اكنون باور ندارم، معذبم. قبل از اينكه نگاهت به چشمانم برسد دانستم كه به كلامت ديگر مجال حضور نخواهي داد. نفسهايت هر لحظه هوا را سنگينتر ميكرد. عقب نشستم. بيشتر از آنكه فردا برايم مجهول بنمايد مرزهاي فهميدن دشوار شده بود. حالا اين منام كه نگرانم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط مانی