|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: هيچ حسي برايام شيرينتر از اين عهد و پيمان بستنمان نيست. خوشحالم. شايد تو درنيابي. چون قيافهي جدياي را ضميمهي خودم كردهام. آنقدر شيرين است كه هيچگاه نشمردمشان. برويم سراغ اصل مطلب. بايد عهد ببنديم كه بپذيريم كه گاهي، هر از گاهي، نميتوانيم و بايد به نتوانستن تن بدهيم چه شايد فرصتهاي معمولي سادهاي را بدين واسطه از كف بدهيم. فرصتهايي كه به سادگي به دست ميآيند و به سادگي از دست ميروند. شايد اگر ميشد و ميتوانستيم موقعيتي گرانبها در فرارويمان افقي ميگشود؛ حاليكه اين فرصت نرم و رام در كنارمان پهلو گرفته و ما هم نتوانستهايم بپذيريم كه بپذيريم. حركتي رانديم، دستي افشانديم و همتي روانه كرديم و اين همه استنادي ست براي خواستنمان. شايد فردا روزي حسرتي بر دامانمان نشست ولي بگذاريم و بگذريم. گذاشتيم و گذشتيم تا اكنون نازنيني را دريابيم. تمام شد. تا فرصت شيرين عهد و پيماني ديگر. اما كورسوي شك و شبههاي در انتهاي نگاهت جهيد و رفت؛ نگران باشم يانه؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:57 توسط مانی