|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
سايه: نگاه كن. اين دغدغههاي آزاردهنده رهايم نميكنند. دستت از بارش ايستاده بود. بوي سوختنام را استشمام ميكردم. در سوختن خويش هيچ هيجاني نداشتم. آرام ايستاده بودم و ميسوختم. در هيمهي آتشي كه مرا فراگرفته بود؛ نگاهي به دستانم افكندم، به سياهي گراييده بود و هيزم وار تن به نور داده بود. نوراني شده بودم. جسمم در حال فروكاستن بود؛ سبكتر شده بودم. تنها بوي دود و سوختن آزارم ميداد. اندامم تن به تغيير داده بود؛ شكل خود را فنا ميكرد و يكدست و يكشكل ميشد. آرام آرام ميريخت. يكدست، يكشكل، يكرنگ، دانههاي خاكستري. بادي وزيد و مرا با خود برد. پيشانيام از بوسهات شكفت و از خوابي بيجهت برخاستم. دستانت ديگربار به بارش ايستاد و موهايم را نازيد. در زير باران دستانت، لبانم همچنان از بوسهي تو ميسوخت بيهيچ نوري....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:9 توسط مانی